تبليغاتX
غوغای پنهان


غوغای پنهان

میدونی خیلی سخته تو این دنیای چند میلیارد نفره کسی رو نداشته باشی که وقتی حالت داغونه باهاش حرف بزنی .
میدونی خیلی سخته که تو این همه سلول خاکستری که تو سرته یه دونه سلولش مال کسی نباشه که بخوایی بهش فکر بکنی که اون کس مال کسی نباشه یا نمرده باشه .
میدونی خیلی سخته نتونی این همه محبت از این همه آدم رو تو دلت جا بدی .
من دلم برای خودم میسوزه .
اینارو نمیگم که دل تو هم برام بسوزه .
برات میگم که بدونی سخته که همه چیزت رو به پای غرورت بزاری و تنهای تنها باشی .
آره میدونم که میدونی حال یه آدم که یه بغض از تنهایی تو گلوش داره چه جوریه .
آره میدونم که میدونی حال یه تنها بین یه جمعیت شلوغ که تنها میبینه خودشو چه جوریه .
آره میدونم که میدونی حال غریبی تو شهر خودت بیکسی تو خانواده خودت گریه پنهون بین خنده های خودت چه جوریه .
میدونی؟
تو میدونی چرا جمعه ها اینجوریه ؟
تو میدونی چرا حال من اینجوریه ؟
تو میدونی چرا من آفریده شدم ؟
تو میدونی چرا وقتی من مرگو میخوام اون منو نمیخواد ؟
تو میدونی چرا ...
تو میدونی چرا...
تو میدنی چرا ...
هزارتا چرا دارم که جواب یکیشم نمیدونم ؟
فکر کنم حالا که ابر بغضم داره میباره سبک میشم ، فردا قراره آفتابی باشم ؟
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:35 توسط باران|

حس میکنم اشتباه بود حتی سلامت کردم
تو خود خطا بودی ، تکرار نمیشی بازم
 
میزارم به جات یکی بهتر و خوبتر از تو
دلم میشه یه همراه ،همراه هر کی جز تو
 
دور بودم اما یادت ، همیشه همراهم بود
فکر کردم احساس داری این فکرم اشتباه بود
 
حسرت من تو دلت ، قول میدم باهات باشه
لیاقت نداشتی یه دل پاک همیشه باهات باشه
 
منم بهت حق میدم ، هر کسی حدی داره
تو در حدم نبودی ، دلت  ارزش نداره
 
میون صدتا سلام ، فقط به تو گفتم سلام
این کارم اشتباه بود ، به هر کسی گفتی سلام
 
با یکی مثل خودت راحتر و بهتری
من به تو اصلا نمیام ، باشه قبول بهتری
 
بهم نشون دادی که هر حرفی راست راست نیست
بهت نشون میدم که هر دل صافی تنها توی دنیا نیست
 
 
 
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 20:36 توسط باران| |

سلام

31 شهریور تو سال 1365 من به دنیا اومدم .

خواستن نخواستن مهم نبوده و نیست ، مهم اینه که من هستم و باید باشم و چه بخوام و نخوام باید زندگی کنم .

یه زمانی فکر میکردم محاله از دستت بدم ، چون اون موقع من دیگه زندگی ندارم که بخاطرش نفس بکشم  ، اما حالا دارم  نفس میکشم .

 چه تو باشی و نباشی باید نفس بکشم . اما این زندگی کردن واقعیه که بی تو امکان نداره .

آره مهم نیست . دارم نشون میدم به خودم و یادت که برام مهم نیستین . بهت فکر نمیکنم ، برات دیگه ترانه نمیگم ، برات نمیرقصم و بی تو نفس میکشم .

دارم بزرگ میشم و باید مثل بزرگا فکر کنم . که دیگران نگن احمقم که تورو فراموش نمیکنم .

سفر بهت خوش بگذره خواستنی ترین خواسته تو زندگیم.

 دیشب خوابتو دیدم و بیخوابی از 20/4 به جات پیشم بود . با کی نمیدونم ، اما داشتم گله میکردم داشتم شاکیت میکردم که چرا تو خوابم اومدی . من که دیگه کاری باهات ندارم . بهت فکر نمیکنم ، برات ترانه نمیگم ، برات نمیرقصم و بی تو نفس میکشم....

فدای سرت اگه من خیلی تنهام .

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 1:35 توسط باران| |

حوض بی ماهی سرخ ، پر جلبگای سبز و زرد لجنی

قفس خالی از یه مرغ و قناری ،

شمعدون بی شعمع و خشک روی بخاری

اینا یعنی دیوار ، دیوار بین دل من و تموم دنیا

 

ترک دلم تو حسرت نم نگاهت

سردی جسم بی روح دست من تو نبود گرمی چشمای مثل ماهت

غم خشکیده تکراری لبهام ،

قاب عکست پر خاک نبودت نشسته رو طاقچه دیدار

اینا یعنی دیوار ، دیوار بین دل من با تموم دنیای تو

 

پر پروانه شده فقط یه رنگ مشکی تیره

رو گل اتاق من جز مگس مرده چی میشینه ؟

 چشم من از این پنجره به بیرون جز کویر توی شهر دیگه چیرو میبینه؟

ایناس معنی دوری ، معنی حضور دیوار

 

دیوار و فاصله ، هم معنی و همزاد

 

دیوار و دوری و خشکیدن حرف و نبود دیدن چشم برای ماس

اینا یعنی دیوار.

دور من کشیده شد بدون تو با دنیای واقعی یه دونه، نه چارتا دیوار .

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3:27 توسط باران| |

فکر تو اشتباهه ، هنوز تو تو قلبمی
درسته که شلوغم ، اما هنوز عشقمی 

با داشتن هیچ گلی ، عشقت پرپرنمیشه
چه باشی و نباشی ، گل منی همیشه 

تو آسمون بارون تنها ستاره هستی
ستاره شد وجودت ، دوری ، اما هستی 

تو دشت خاطر تو میخوام بشم شاپرک
برای تو رنگارو ، معنی کنم تک به تک 

قرمزی شقایق ، سرخی لاله سرخ
به این میگن  رنگ عشق ، تمام سرخی از تو

سبزی رنگ چمن ، سبزی برگ درخت
به این میگن شادابی ، تمام شادی از تو

آبی آسمون و آبی آب برکه
به این میگن امید و تمام امید از تو

سپیدی برگ  یاس ، درخشش شبنما
پاکی حس بارش ، تمام پاکی از تو

شاپرکی میشم که ، برات تا ماه میپرم
حتی تا خورشید میرم میگم یا عشق میپرم  

بهش نشون میدم که حرارت قلب من ، آب میکنه خورشیدو
میسوزونه آفتابو دمای احساس  من 

برای عشق پاکت میخوام که من بسوزم
بگم به کل دنیا ، شاپرکی جسورم

تو ذهن هر چی عشقه میخوام که من هک بشم
عاشقیو به عشقت نشون بدم ، تودنیامون تک بشم

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:12 توسط باران| |

ساکت ، خاموش ، آرام باش  

آوازهای چکاوکهای خسته از قفس را با شاخه های برقدار ساکت کردند.
فرق ندارد آواز چکاوک زیبا باشد یا نا زیبا ، سکوت کن چکاوک ، حق آواز نداری . 

شکوفه های حرف ما حق روئیدن ندارند ، رستن یا با خاموشی یا با پژمردگی ؟
خاموش باش . در اینجا نبین وکج رشد کن ، یا، یاخاموش باش . 

آرامش اجباریست . دل پر تلاطمت باید آرام باشد . حتی راه نباید بروی ، خواستن حقت را حتی با انگشتانت نباید نشان بدهی ،
رنگها را نبین ، سبز نباش ، آرام باش.  

تمام شد ، ساکت شدی ، خاموش شدی ، آرام شدی ، تا نفس بکشی ، تا ، تا ، زنده بمانی

سکوت یک بایدست ، خاموشی یک بایدست ، آرامش یک بایدست .

بسیاری از چکاوکها هنوز به آشیانه بر نگشته اند . هیچ پرنده ای از آنها خبری برای ما نخواهد آورد؟ کلاغهای خبرچین خبر آنها را به عقابهای توانا داده اند . چکاوکها به لانه می آیند؟؟؟
به سر صدای ما ، حق ما ، آشیانه ما چه آمده؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 0:47 توسط باران| |

لمس حضورت جانانه نیازیست برای جان خسته ام

آشنایی چند روزه ایست اما حس شناختن سالها

همیشه درکنارت بودن ، کمترین خواسته برای وجود خواستنیت است .

لمس حضورت بهانه بارش چشمهای ابریم است

خواستن بودنت بیش از گفتن بودنت را تمنا دارم گفتن دارد

در انتظار قاصدکها برای آوردن خبری خوش از تو  راه را با نگاهم میشویم .
لمس حضورت دلیل بیتابی دل خسته باران است .
بودنت را تمنا دارم .

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 18:24 توسط باران| |

برای اولین نگاهت میخواهم بگویم حرف دلم را : نمیدانم چیست اما مانند حضور حس تازگی در وجودم است ، نه نه نباید عشق باشد

اولین نگاهت لحظه ها در خانه نگاهم مهمان بود و با چشمانم عهد بستم دیگر تو را ننگرند آنها هم مظلومانه پذیرفتند .

برای چندمین نگاهت  میگویم حرف دلم را : در دیدنهای بعدی که میان کلامم بود و دیگر زبانم یاریم نکرد به چشمانم عهدشان را یادآور شدم و آنها هم دیگر جز تو همه چیز را نگریستند و اما هیچ ندیدند . 
 
در میان هزاران نگاه از هزاران چشم نمیدانم چرا تنها نگاه تورا دیدم ...

برایت خاطرهای نگاههای بعد را نیز مینویسم ....
 امیدوارم دیگر نگاهت را نبینم.

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 21:4 توسط باران| |

بیقرارو، بیقرارو، بیقرار

هق هق اشکای پنهونم به راس

 

اون نمیفهمه چی دارم میکشم

خندهام با بغض هردم رو به راس

 

شب شده تو ظهر روزای خوشم

شب چه با ماه و چه بی ماه ، بد سیاس

 

آب رفته قد سرو شادیام

باغ بی سرو دلم باز آشناس

 

تنهایی با ناز لبخند میزنه  دونه دونه لحظه هامو میبره

از حضورش خسته و غمگین دل  . بودنش بودن توی بیراهه هاس

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:19 توسط باران| |

به پاس داشتنت هر چند کوتاه برایت خنده هایم را حبس میکنم تا قدر بودنت را میدانستم

به پاس تشکر از حضورت اکنون که نیستی تمام یادت را در جعبه ذهنم گذاشته ام

به پاس خوبیهایت دلم را روبان خونینی کرده ام و دورتادورجعبه را گره زده ام

به پاس لبخندهای نادیده ات که برایم مجسم بود تارو و پود دلم را پوشالهای شوریده کرده ام .
هدیه ات تزئین شده نزد من است .

اشکهایم را بدان ، نادیدنی هستند ، به خاک تشنه جسمم فرو میروند تا شاید عطش داشتنت فرو نشیند و دیگر نخواهم آنچه را که دیگر نباید بخواهم .

فراموشت خواهم کرد .
هدیه ات را تزئین شده نزد خودم تا ساعت فراموشی نگه خواهم داشت .
فراموشت خواهم کرد .

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:49 توسط باران| |


Design By : Night Skin